و پیرمرد به گناه افتاد

۲۹ / مرداد / ۱۳۸۹

با اشاره به من میگفت : کمش کن، کمش کن

کم کردن دیگر برای او سودی نداشت،  پیرمرد به گناه افتاده بود و  فقط میتوانست به نشانه‌ی افسوس سرش را تکان دهد.



۳ نظر برای و پیرمرد به گناه افتاد ارسال شده است.

  1. پدرام

    سلام
    بلاگت قالب متفاوت و دشواری داره.
    موفق و خوش باشی…

  2. مهمان

    حس میکنم یه روزی میاد / که میفهمیم همه چیز عکس اونی بوده که فک میکردیم / همه ی این خوب و بدها جاشون عوض میشه / اونوقت فرصتی برای سر تکون دادن هم نیست / شاید هم حوصله ای نباشه برای این کار…

  3. encaria

    سلام مهدی دیگه کمتر به انجمن سر میزنی
    عجب تمی ساده و عجیب