و پیرمرد به گناه افتاد
۲۹ / مرداد / ۱۳۸۹با اشاره به من میگفت : کمش کن، کمش کن
کم کردن دیگر برای او سودی نداشت، پیرمرد به گناه افتاده بود و فقط میتوانست به نشانهی افسوس سرش را تکان دهد.
با اشاره به من میگفت : کمش کن، کمش کن
کم کردن دیگر برای او سودی نداشت، پیرمرد به گناه افتاده بود و فقط میتوانست به نشانهی افسوس سرش را تکان دهد.
شهریور ۲م, ۱۳۸۹ در ۱:۳۱ ب.ظ
سلام
بلاگت قالب متفاوت و دشواری داره.
موفق و خوش باشی…
شهریور ۱۰م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۲۶ ق.ظ
حس میکنم یه روزی میاد / که میفهمیم همه چیز عکس اونی بوده که فک میکردیم / همه ی این خوب و بدها جاشون عوض میشه / اونوقت فرصتی برای سر تکون دادن هم نیست / شاید هم حوصله ای نباشه برای این کار…
مهر ۱۵م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۵۲ ب.ظ
سلام مهدی دیگه کمتر به انجمن سر میزنی
عجب تمی ساده و عجیب